رقص بغض
حالم خوب است
خوبِ خوب !
آنقدر خوب که گلویم امشب مهمانی به راه انداخته !
بغضم بد هوس رقصیدن کرده است

دلم ، جز هوايت هوايي ندارد...
حالم خوب است
خوبِ خوب !
آنقدر خوب که گلویم امشب مهمانی به راه انداخته !
بغضم بد هوس رقصیدن کرده است

پرنده اي
ميان چشمانت
خواب عاشق شدن ميديد
پلك زدي براي هميشه پريد

ميگويند چرا تنهايي؟؟
تنها !!!
وقتي روز را با ياد تو شب ميكنم
و شب را با عشق بازي با خيال تو ، صبح
معني تنهايي را در كدام لغت نامه بيابم؟!
فقط تنهايي تنهاست
من با خيال تو پر از عشقم
مريم
شده ام حكايت فصل ها
براي مرهم غنچه هاي زخمي دلم
دل به گرمي عشقي دادم
كه خش خش خرد شدنش زير پاي عابران
دلنوازترين سمفوني سال بود
و دوباره از پس احساس يخ زده ام
زخم هايم از نو شكوفه دادند
مريم
به طواف چشمانت آمده بودم
چه بي رحمانه در مناي دلت
قرباني شدم
مريم

دلم
عقيم شده
از زايش هيچ احساسي
خبري نيست
مريم

غفلت كرده اي مادر
پشت اين قلب عاشق
فرزندت آرام آرام جان مي سپارد
و تو
فراموش كردن را به او نياموخته بودي...
فقط گاهي
هرشب
كه درد دلِ دلم را با چشمانم
فالگوش مي ايستم
بي اختيار مي بارم
مريم

حوا كه بغض كند
اگر خدا هم سيب بياورد
جز آغوش آدم نمي خواهد


بهاران خجسته باد
سالی مملو از شادی داشته باشید